شکست

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 

 

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 10:40 توسط حمید| |

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟

 
با كمي مكث جواب داد :

 
گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،


با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،


و بدون ترس براي آينده آماده شو .


ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .


شک هايت را باور نکن ،

وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

 
زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .


مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،


قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .


كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .

 
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..


هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن

و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،


آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،

 
شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ،

كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند .


مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،


مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ،

با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني .. 


زلال باش ... ،‌ زلال باش .... ،


فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،

 
زلال كه باشي ، آسمان در توست .

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 12:39 توسط حمید|

Design By : Night Melody